۱۳۹۰ اسفند ۲۸, یکشنبه

لعنت بر خلخالی جلاد و خاندانش

توی تاکسی دو آشنای قدیمی پس از سالها به هم رسیدند، از چه و چه‌ها و که که‌ها گفتند تا رسیدند به داستان یک سرگرد ژاندارمری، که در زمان خمینی بدست شیخ خلخالی برای داشتن چهارده گرم مواد خودش اعدام شد و زنش به بیراهه کشانده. و از جنایت‌ها گفته شد و فساد عمال رژیم اسلامی.
 گوش می‌کردم و دلم خون می‌شد از آنچه بر ما رفت.
امروز در آستانه سال نو در این باره که تقریبا هر روز یک نفر در ایران بدست قاضی شرع اعدام می‌شود نخواهم پرداخت. در این باره که آیا اصولا  اعدام کسی که مواد مخدر دارد شرعی است یا نه، نیز سخنی نخواهم گفت. در این باره که این اعدام‌ها هرگز نتوانستند مانع قاچاق و اعتیاد شود نیز بحثی نخواهم کرد.
فقط لعنت می‌فرستم بر آن محمد صادق صادقی گیوی بیسواد و آن دسته از خانواده و بستگان و دوستانش که از درآمد و نام و مقام این جنایتکار بهره برده و می‌برند.
 و لعنت بر خمینی و لعنت بر مجمع تشخیص مصحلت نظام و دیگر همراهانش که دستشان به خون آغشته شده و تا امروز این تبهکاری ادامه دارد.

---

پس نوشت:
سوریه رفتنی است، شریک جرم رژیم جنایتکار ما، و با رفتنش جمهوری اسلامی مجبور به تغییر است، اینکه این تغییر چه اندازه از درون صورت خواهد گرفت و چه اندازه از برون، هر دو خوشایندند، اما نه ایده‌آل. 
باشد روزی که جمهوری اسلامی بدست مردم آگاه و با خرد سرنگون شود و دادگاه‌های شفاف و قانونی و عادلانه این تبهکاران سی و چند ساله و میراث‌خوارانشان را به پای میز محاکمه بکشانند.
به امید آن روز!
هر روزتان نوروز، نورزتان پیروز!

۱۳۹۰ اسفند ۱۴, یکشنبه

داستان: تا هستم و هست دارمش دوست

نصفه شب مادر سکته کرد و ارتباطش با دنیا قطع شد. مرد بغلش کرد و سه سوت رساندش بیمارستان. دکتر جوان شیفت نیمه شب پرسید: «مادرتونه؟ چند سالشه؟ چش شده؟ فشارخون داره؟ تهوع؟ سفیدی چشم؟ کبودی لب؟ تشنج؟ ریزش ادار؟...»
حتی منتظر پاسخ هم نمی‌ماند.
پرسش آخر مرد را در بهت فرو برد: «چرا اینقدر زود آوردیش اینجا»! مرد جوابی نداشت یا داشت و مصلحت نبود!
پس از ساعتی  مادر را سرم بدست در بخش  اورژانس زنان بستری کردند. هوا گرم بود، تعداد بیماران بستری شده بیش از استاندارد بود و همراهان بیماران که کمبود پرستار را جبران می‌کردند، محیط را شلوغ و خفه‌تر کرده و هر کدام گوشه‌ای لمیده بودند.
یکی از زنان خودمانی و خواب آلود پرسید: «دختر نداره؟»
مرد سرد سرش را تکان داد، حالش داشت بد می‌شد، بوی دوا، سوت دستگاه قلب، گرمی هوا. کمی بعد در حیاط بیمارستان بالا آورد.
مادر که به هوش آمد روز شده بود. با تعجب نگاهی به دور و بر انداخت که اینجا دیگر کجاست، مرد توضیح داد: «حالتون بد شد اومدیم بیمارستان».
 زن با نگرانی گفت: «مادر تو برو خونه، دخترت حالا بیدار می‌شه، باید ببریش مدرسه!»
زن‌ها که در سکوت این دو را نگاه می‌کردند یک صدا و متاثر گفتند: «مادر»! و منظورشان «طفلک مادر» بود و گرد نفرت روی صورت پف کرده‌شان ماسید که چرا آن‌ها باید مادر زاییده شوند.
مرد بغض کرده به مادرش گفت: «شما نگران نباشید»!

کارتون: نسل چهارم «بدون تصویر»

یه پاسدار ریشوی قلچماق، دو دختر یکی دو سالهٔ پستانک بدهان را از یقه‌شان بلند کرده به زندان می‌برد.
دختر کوچولوی اولی به دومی: تو را برا چی گرفتن؟
دختر کوچولوی دومی: منا با عروسک باربی و مجموعه کامل لوازم آرایشش دستگیر کردن...
دختر کوچولوی اولی: اوخ اوخ اوخ! بدبخ شدی، هف هش سال رو شاخته...
دختر کوچولوی دومی به اولی: تو را برا چی گرفتن؟
دختر کوچولوی اولی: خانواده کامل سیمپسون‌ها را زیر گهواره‌ام پیدا کردن...
دختر کوچولوی دومی: اوخ اوخ اوخ! اعدامت نکنن، حبس ابد تو کتفته!

۱۳۹۰ بهمن ۸, شنبه

جان‌های بی‌ارزش ایرانیان

 به نقل از سایت خودنویس
بدلیل ممیزی و مدیریت ناکارآمد، آمارها در ایران چندان دقیق و موثق نیستند اما  نگاهی به هر یک از آمار زیر،  تصویری دلخراش را پیش چشم مجسم می کند:
  • مرگ سالانه حدود هشتاد هزار نفر در اثر عوامل محیطی
  • مرگ سالانه هفتاد و سه هزار ایرانی در اثر مصرف دخانیات 
  •  مرگ سالانه حدود چهل هزار نفر در اثرانواع سرطان
  • مرگ سالانه حدود چهل هزار نفر در اثر بیماری‌ قند
  • مرگ سالانه حدود بیست و سه هزار نفر در تصادفات رانندگی (طی سی‌سال حیات جمهوری اسلامی مرگ حدود هشتصد هزار نفر و مجروح شدن نه میلیون نفر در اثر حوادث رانندگی) 
  • مرگ سالانه حدود ده هزار نفر در اثر بیماری‌های قلبی
  • مرگ سالانه حدود سه هزار  تا چهار هزار نفر در اثر آلودگي هوا
  • خودکشی سالانه حدود سه هزار نفر و مرگ حدود سه هزار نفر در اثر سوء مصرف مواد مخدر
  • مرگ سالانه حدود دوهزار و ششصد نفر به وسیله آب، گاز و برق
  • مرگ سالانه چهارصد مادر هنگام زایمان
  • بیش از سیصد مورد  اعدام ( ۳۷۰۰ اعدام)
  • ...
برای مرگ ندا سر و صدای زیادی شد، قتل‌های ناموسی در صدر خبرهای داغ قرار دارند، اما مرگ‌های روزانهٔ بیشتری  در ایران رخ می‌دهد که آنگونه که سزاوارند به آن پرداخته نمی‌شود.
یکی از عوامل موثر بسیاری از مرگ‌های فوق مدیریت بی کفایت جمهوری اسلامی است. ایران می‌تواند و باید سرزمینی امن‌تر برای زندگی باشد.

۱۳۹۰ دی ۳۰, جمعه

مشکل گه‌ مقام عظما

بنیامین فرانکلین می‌گوید: «سیاستمداران مانند پوشک «قنداق یا کهنه بچه» هستند. باید آنها را مدام عوض کرد، و دقیقا به همان دلیل
در فیلم مرد سال رابین ویلیامز با اشاره به رؤسای جمهور این نقل قول را می‌گوید. مثال خوب این نقل قول اسد، مبارک و پوتین و دیگر  رؤسای مادام‌العمری هستند که آنقدر با کلک و فریبب می‌مانند تا گه‌شان همه جا را فرا می‌گیرد و مردم باید به زحمت عوض کردن این پوشکان بیفتند.
اما اگر سیاستمداران و در راس آن‌ها رؤسای جمهور مثل پوشکند، ولایت مطلقه فقیه مثل چیست؟ جواب واضح است، ولایت مطلقه فقیه و هر حکومت استبدادی دیگر مثل چاه توالت هستند. نه خیر و برکتی در آن‌ها هست، نه آینده روشنی. از قدیم هم گفته‌اند که این‌گونه چاه‌ها را هر چه بیشتر به هم بزنی، بوی تعفن آن بیشتر بلند خواهد شد.
از بخت بد ما، جماعت اصلاح‌طلب می‌کوشند تا با ترمیم و بزک و گلاب پاشی و خوردن و نوشیدن از محتویات چاه وانمود کنند که این چاه طلایی و استثنایی است و هنوز لبریز نشده و می‌شود قرن‌ها از آن استفاده نمود. باز این مردمند که چون کار از کار گذشت و صبرشان لبریز شد و گند عالم را برداشت، باید دست بکار شوند و در چاه را برای همیشه ببندند.
 مشکل اما در جاهایی که بجای استفاده از سیستم بهینه سازی و لوله کشی فاضلاب، قتاعت می‌شود به کندن چاه، این است که با بستن یک چاه، یک چاه دیگر حفر می‌شود.

۱۳۹۰ دی ۲۸, چهارشنبه

جنبش سبز!؟

دوستان اصلاح‌طلب با تردستی می‌کوشند جنبش سبز را آنگونه که خود می‌پسندند تعریف و تفسیر کنند و صدای آمریکا و صدای بی‌بی و آلمان هم بنا بر مصلحت حکومتشان مهر تایید بر تعاریف اصلاح‌طلبان از جنبش سبز و حمایت از آنان می‌نمایند. این مختصر نگاهی به جنبش سبز دارد.
بند اول:
  • اصلاح‌طلبان: باید حساب اصلاح‌طلبان حکومتی [کسانی که کم و بیش نقشی در اداره جمهوری اسلامی داشته‌اند] از طرفداران اصلاح‌طلبی [اصلاح‌طلبی بطور عام و جهانی] جدا نمود.
اصلاح‌طلبان حکومتی افرادی هستند که به نسبت شراکت و نقششان در اداره جمهوری اسلامی مجرم هستند و باید روزی پاسخگوی اعمالشان باشند. از سوی دیگر اینان در عمل ماهیت و توانایی و خواست خود را نشان داده‌اند و هر چند دوری و جدایی و برائت از طرز فکر و گذشته‌شان می‌تواند محبوبیتی برایشان کسب کند اما توصیه من اینست که روی تخم مرغ گندیده سرمایه‌گذاری نکنید. 
طرفداران اصلاح‌طلبی: اصلاح طلبی‌به جریانی گفته می‌شود که خواستار تغییر در بخش‌های اقتصادی و اجتماعی و سیاسی جامعه [و از جمله مذهب] از طریق انجام اصلاحات در قوانین است. اصلاح طلبان «رفرمیست‌ها» مخالف انقلاب و تعویض حکومت به روش تند و افراطی و قانون شکنی هستند. 
    اینکه اینان با این تعریف بتوانند در جمهوری اسلامی تغییری ایجاد کنند اگر ناممکن نباشد عمر نوح می‌خواهد. بعلاوه تحریم انتخابات مجلس از سوی ایشان نشانه‌ای است از اینکه اینان نیز امید خود را از این مکتب در حال از دست دادنند.
    بند دوم:
    • اجزای جنبش سبز: جنبش سبز متشکل از اصلاح‌طلبان حکومتی بعلاوه طرفداران مکتب اصلاح طلبی بعلاوه دگراندیشان است.
    دگراندیشان‌ در اینجا شامل سلطنت‌طلبان و مشروطه خواهان، مجاهدین خلق، کمونیست‌ها، آنارشیست‌ها، تجزیه طلبان، آزادیخواهان و همه کسانی است که با حیات و ممات جمهوری اسلامی مشکل دارند یا برعکس.
    اینکه کدام دسته یا گروه اکثریت را در جنبش سبز دارند، پرسشی است که نیاز به همه پرسی در شرایط آزاد دارد، اما آنچه که بدان یقین دارم اصلاح‌طلبان حکومتی از جمله اقلیت‌های این جنبش هستند.
    بند سوم: 
    • خاستگاه جنبش سبز: اگر چه سخنان جناب میر حسین موسوی در مناظرات تلویزیونی انتخابات ریاست جمهوری و امید به تغییر و فرصت و امکان به خیابان آمدن مردم در زمان انتخابات سرچشمه جنبش بود اما این بدان معنی نیست که جنبش سبز جنبش انحصاری و در دست و مدیریت اصلاح‌طلبان حکومتی است. اهمیت ندادن جنبش سبز به فراخوان‌های  اصلاح‌طلبان حکومتی به آمدن یا نیامدن در خیابان و شعار‌های داده شده موکد این نظر است. 
    دگراندیشان همانطور که بارها گفته شده آتش‌فشان خاموشی هستند که سال بسال حجیم‌تر شده و در فرصت‌های بوجود آمده فوران خواهند کرد. [نمونه کوچک آن آشوب سهمیه بندی بنزین بود].
    بند پایانی: 
    • عاشورای ۱۳۸۸: تظاهرات عاشورای ۱۳۸۸ شاید بتوان نقطه عطفی در تاریخ جنبش سبز تا کنون دانست، اما پرسشی که برای اولین بار مطرح می‌شود این است که آیا براستی حضور مردم  در خیابان‌ها در عاشورای ۱۳۸۸ گوشه‌ای از روند جنبش سبز بود یا آغاز بی‌صدایی از جنبش دیگری بود؟
    جناب موسوی به موقع دریافت که ادامه این جنبش [هر نامی که داشته باشد، برای دلخوشی‌شان همان سبز] با مرگ جمهوری اسلامی همراه و عجین است و او گوشه عزلت را به ادامه حیات جنبش و فرصت‌هایی که می‌توانست در اختیار مردم برای رسیدن به آزادی قرار دهد ترجیح داد.
    تمامی ستم‌ها و جور و جفاها و بند و شکنجه و اهانت‌هایی که در این دو سال از سوی یاران و همکاران پیشینشان بر اصلاح‌طلب حکومتی روا شد، حکایت آن خشت اول کج نهاده معمار است و این که خود کرده را تدبیری نیست.
     اما حکایت ما با اصلاح‌طلبان حکومتی  و جنبش جدید در آغاز راه است.

    ۱۳۹۰ دی ۲۷, سه‌شنبه

    Peter Dinklage

    پیتر دینکلیج جایزه گلدن گلوب بهترین بازیگر نقش مکمل مجموعه‌های تلویزیونی را برای بازی در مجموعه بازی تخت و تاج  Game of Thrones بدست آورد [پس از برنده شدن جایزه امی برای همین فیلم].

    پیتر دینکلیج را اولین بار در فیلم Elf  دیدم. اِلف جن و پری‌های کوتاه قامتی هستند که در کارگاه اسباب بازی سازی بابا نوئل در قطب شمال خدمت ‌می‌کنند. پیتر دراین فیلم نقش نویسنده پرفروش و تند مزاجی بنام «مایلز فینچ» را با زیبایی و قدرت بازی می‌کرد.
    ويل فارل نقش «بادی» را داشت: الفی در کارگاه بابا نوئل در قطب شمال، که درمی‌یابد از جنس و نوع کوتوله‌های آنجا نیست و می‌کوشید تا هویت و شخصیت واقعی‌اش را بازیابد.
    صحنه تقابل این دو در فیلم اِلْف،   در دو سوی میز مذاکره درازی:
    بادی: [به مایلز به چشم یک اِلف می‌نگرد] ببینم گوزن شمالی را قرض کردی که بیایی اینجا؟
    مایلز فینچ: هی خوشمزه، مراقب حرف زدنت باش، من توی یه هفته، بیشتر از تمام عمرت فعالیت می‌کنم. من تو لس‌انجلس، پاریس و وایل خونه دارم. توی هر کدامشون یه تلویزیون با صفحه نمایش پلاسمای ۷۰ اینچی دارم، پس پیشنهاد می‌کنم اون لبخند احمقانه را از روی چهره‌ات پاک کنی قبل از اینکه بیام پیشت و با یه سیلی فکت را بیارم پایین! فکرمی‌کنی خیلی پر زوری، دوست من؟ یه بار دیگه منو اِلْف صدا کن!
    بادی: [پس از یک مکث کوتاه] اون یه اِلْف عصبانیه.
    [مایلز بیدرنگ به طرفش حمله ور می‌شود]
    مایلز فینچ: [در حالیکه بادی معصومانه مایلز را فقط به دلیل ویژگی اندامش اِلْف صدا می‌کند، و مایلز به وضوح بد جوری عصابی است و صبرش بسر رسیده] یه بار دیگه به من بگو اِلْف!
    بادی: تو یه اِلْفی!
    [مایلز به بادی حمله می‌کند]
    با دیدن دو فیلم «مرا گناهکار بدان» و «پنلوپه» که پیتر دینکلیج در آن‌ها نیز نقش کوچکی داشت، مطمئن شدم که او بازیگری توانا، ممتاز و دوست داشتنی است. مشکلی که او دارد و سد راه پیشرفتش است ویژگی مادرزادی‌اش است.
    برای یک جوان در هر فیلمی نقشی وجود دارد، اما برای کوتوله‌ها چطور؟ چند فیلم سراغ دارید که شخصیت اصلی آن‌ها یک کوتوله بوده. داستان زندگی یک جوان می‌تواند داستان زندگی همه ما باشد اما داستان زندگی یک کوتوله فقط داستان زندگی یک کوتوله است که هیچ سرمایه‌گذاری ریسک و خطر ساختن چنین فیلمی را به جان نمی‌خرد، جای کوتوله‌ها طبق قانونی ننوشته در سیرک است یا کارناوال و در نقش دلقک‌ها.
    این از بدشانسی پیتر دینکلیج و ما است.
    بردن جایزه گلدن گلوب را به  پیتر دینکلیج و مادر و دوستانش تبریک می‌گویم.
    ---
    تصویر بالا جایزه گلدن گلوب از سایت بی‌بی‌سی